قیافه حق به جانبی میگیره:
--بچه های کوســه!
وحشت زده جلوش زانو میزنم و جفت بازوهاش و تو مشت میگیرم و تکون میدم:
-کـوسه؟!دو ساعت ولتون کردم همش،ببین چه جاهای ِ خطرناکی...
وسط ِ حرفم می پره و با دست به بیرون ِ خونه اشاره میکنه:
--نــه...کوسه...کــوسه!
وا میرم:
-کوچه منظورته؟
سر تکون میده و من به سمت ِ در هلش میدم و حرص میزنم:
-بـرو...بـرو تا انقدر خودم و نزدم تا کف بالا بیارم!
--خیله خب...خیله خب رفتم!
با اخم به هیکل ِ تپلش از پشت،چشم می دوزم و جدا نمی دونم تو تربیتشون چیو به کار ببرم؟یا حتی چیزی نیست باهاش این زبون ِ ده متریشونو کوتاه کنم!!
**
یقه مانتومو از شدت ِ گرما چند بار از خودم جدا می کنم و نگاهی به اطراف میندازم...الکی الکی گندم و گیتی رو تنها گذاشتم اومدم؛وقتی دل و دماغ کار کردن ندارم!
دستی به نقاب ِ کلاهم می کشم و با چند قدم ِ بلند از بازار خارج میشم...قدم زدن گوشه ِ خیابون ِ خالی از ماشین و به پیاده روی ِ لبریز از آدم ترجیح میدم.
دست هام و تو جیب مانتوم فرو می کنم و به این فکر می کنم که کم،دنبال کار نگشتم!حتی دنبال ِ کار توی سوپرمارکت هم رفتم و...اونجا هم مثل ِخیلی جا های ِ دیگه با پیشنهاد های بی شرمانه و کثیف مواجه شدم!