-چیه اکبر آقا کله سحری؟!
--خواب بودی؟
-این همه راه کوبیدی،اومدی اینجا اینو بپرسی؟
کله اش از درگاه رد میکنه و حیاط و دید میزنه:
--اومدم کرایه این ماه و بگیرم!
-چقدر زود!وایستا الان میارم.
همین که میخوام در ببندم میگه:
--پولدار شدی! گنج پیدا کردی؟
-بکش عقب بابا...چیه؟!نمیخوای کرایَتو؟
و بدون این که مهلت بدم به گزافه گویی هاش ادامه بده؛در و می بندم و دقیقه ای بعد با مقدار پولی که تو دستمه در و باز می کنم...دسته پولو تو سینه اش می کوبم و مستقیم به چشم های دریده اش زل میزنم:
-بیا اینم پولت...هِــری!
--مثل گرگ زوزه میکشی. چه مرگته؟
-باید گرگ بود در برابر ِ آدم هایی که روباهن و لباس ِ میش تنشونه!
--اوهـو!
در و محکم می بندم و نفس ِ عمیقی برای ِ آروم شدنم می کشم...اگر اجاره ِ بقیه خونه ها بیشتر از اینجا نبود؛قطعا از این طویله می رفتم!
به سمت ِ خونه حرکت می کنم و قبل از این که پله هایی که خونه رو به حیاط وصل میکنه طی کنم؛داد میزنم:
-پاشین صبح شده!