باز می خندم و دست می برم سمت ِ دستگیره در و قبل از این که دستم به دستگیره برسه؛بازوم و میگیره. واکنش نشون میدم و بازوم و محکم از لای ِ انگشتاش بیرون میکشم و میگم:
-هوی!فِک نکن از چهار تا دردم باهات صحبت کردم هر غلطی میتونی بکنی آ...دستتت و غلاف کن؛خیلی هرز میره!
بی توجه به حرف هایی که بارش کردم میگه:
--کجا میری؟
-رد ِ بدبختیم!
--بشین میرسونمت پیش ِ بدبختیت!
دوباره دست میبرم سمت ِ دستگیره که این دفعه صداش بالا تر از حد ِ معمول میره و تشر میزنه:
--میگم بشیـــــن!
نوچ نوچی می کنم و دست به سینه میشینم:
-بدبخت زنت خدایی!
--از کجا معلوم زنم مثل خودم نباشه؟
این که زنش مثل ِ خودش اخمو و جدی و رومُخ باشه رو تصور می کنم و میخندم:
-اَاَاَاَ...اون وقت خونه میدونِ جنگه که!
لبخند ِ کجی روی ِ لب هاش میشینه:
--کم حرف بزن!
هنوز چند ثانیه هم از لال شدنم به دستور ِ خودش نگذشته که میگه:
-آدرس بده!
سر کج می کنم:
--گفتی حرف نزنم که...