بله ضایع میشم...از تَک و تا نمیوفتم اما!همچین آدم ِ پررویی ام...
-حالا...هرچی!
انگشت ِ اشاره ام و کنار ِ صورتم تکون میدم و رو پنجه های ِپام بلند میشم و ادامه میدم:
-یه مَـــرد باید حواسش به پشتشم باشه!
نگاهی به سر تا پام و بعد به انگشتم میندازه:
--الان این سخن ِ بزرگان بود دیگه؟
تند تند سر تکون میدم و منم خب جو گیری هستم واسه خودم آ...
-بود...سخن ِ بزرگان بود!
بازوم و دست می گیره و تقریبا دنبال ِ خودش میکشونتم:
--باشه!زیاد به خودت فشار نیار!
و بدون این که اجازه بده اعتراض کنم به حرکتش یا حرفش،در ِ جلو ِ لگنش و باز می کنه و پرتم میکنه داخل...با دهانی باز مونده بهش نگاه می کنم که داره ماشین و دور میزنه تا بتمرگه سر ِ جاش!
همین که در ماشین و باز می کنه؛شروع می کنم نطق کردن:
- -به چه حقی بهم دست زدی؟به چه حقی مجبورم میکنی بشینم تو ماشینت؟به چه حقی...
استارت که میزنه حرفم و قطع می کنم و کمی به سمتش خم میشم:
-اصلا گوش میگیری من چی میگم؟
--کارِت دارم!
با چشم هایی که از شدت حرص گِرد شدن میغرم:
-من نمیخوام یه لحظه هم تو این لگن،قراضه بشینم!!
ابرو هاش بالا می پرن:
--تو دهات شما به لکسوس میگن لگن قراضه؟