⁂᯽-------•️•-------᯽⁂
ِزدواج.بـٰا.اقا.دزدِ ‹ ️›
تا حدی که تو سن ۲۱_۲۲ سالگی هنوز هم حس میکردم از
دختر بودن متنفرم و دلم میخواد پسر باشم..
ولی در واقع نمیدونستم حسیاتم واقعا مثل سمانه پسرونه ست
یا اونم از روی لج و اعتراض به پدر و مادرمه..
هر چی که بود پدر و مادرم، علی الخصوص مادرم به سالهای
حساس عمرم گند زده بود و دیگه زمان رو نمیشد برگردوند و
زخم ها رو ترمیم کرد..
من با داشتن همه ی نعمت ها و مزایا و دارایی ها، تنها و بی
پناه بودم و همیشه دنبال منبع آرامشی میگشتم که حمایتم
کنه و پشتم باشه..
پشتی که همیشه خالی بود و عقده شده بود برام که پدرم و یا
مادرم تو مشکالت و ناراحتی هام دست بزارن روی شونه م و
بگن من هستم، مواظبتم، نگران نباش..
تنها کسی که درکم میکرد و از ۹ سالگی تنهام نزاشته بود
سمانه بود که اونم کاراش جور شده بود و میخواست بره خارج
و اونجا عمل کنه و همونجا هم موندگار بشه..
چون پدر و مادرش و برادر بزرگترش که خیلی با درک و فهم
و بافرهنگ بودن، معتقد بودن که مسئله ی تغییر جنسیت
هنوز توی ایران جا نیفتاده و فک و فامیل و آشناهاشون سمانه
رو اذیت میکنن و بهتر بود برن خارج و اونجا با آرامش زندگی
کنن..
" ????????????????: