⁂᯽-------•️•-------᯽⁂
ِزدواج.بـٰا.اقا.دزدِ ‹ ️›
باالخره رفت بیرون و در اتاقمو محکم کوبید.. دری که سالها
بود همیشه کوبیده میشد و هیچوقت با مهربونی و مالیمت باز
و بسته نشد از طرف مادرم..
سالها پیش که تو سن بلوغ بودم و دوران سختی رو از نظر
روحی و جسمی میگذروندم، مادرم هیچوقت سعی نکرد دلیل
گریه های شبونه ی دختر نوجوونش رو بفهمه و دست نوازشی
به سرم بکشه و دوست و رفیق باشه برام..
همیشه انتقاد.. همیشه انتظار و توقع بیجا.. توقع داشت من بی
نقص باشم.. توقعی بیجا که نباید از یه نوجوون ۱۴_۱۵ ساله
داشت..
ولی مادر کمال گرای من انگار خودش از اون دوران نگذشته
بود و میخواست که من کامل و خانم و پرفکت باشم..
میخواست تو همه ی مهمونی های خاله زنکی همراهش
بهترین لباسمو که خودش برام انتخاب کرده بود بپوشم و فقط
لبخند بزنم و مقابل چرت و پرتایی که دوستاش میگفتن
مودب باشم و فقط بگم بله، مرسی، چشم..
و درس بخونم و دکتر بشم..
فکر کردن به رشته ای بجز تجربی تو خونه ی ما گناه کبیره
بود و پدر و مادرم بدون توجه به خواست و عالقه ی من برای
آینده م برنامه ریزی میکردن..
" ????????????????: