•|°اِگـــلاف°|•
ناباور سر بالا آوردم. اخراج نمیشدم و به جاش تنها دوهفته تعلیقی نصیبم میشد؟
تنها نگرانیام از دوهفته کنار کشیدن تنها یک چیز بود و همون رو به زبون آوردم.
_پرونده چی؟ قرار نیست که دوهفته ولمعطل بمونم و اونم بره رویِ هوا؟
سر تکان داده و دستهاش رو تویِ هم قلاب کرد. نگرانیام رو به خوبی درک میکرد و به همین خاطر زیاد در جواب دادن اذیتم نکرد.
_میسپرمش به توکلی. اون خوب میدونه چطور پرونده رو هدایت کنه پس نگران نباش و تویِ این دوهفته استراحت کن.
از اتاق که بیرون اومدم، خسته و کلافه نفسهایِ حرصیم رو بیرون داده و از دستِ خودم لجم گرفت.
حق با سرهنگ بود. اگر اون مردک بولهوس شکایت میکرد کارم تمام بود و برایِ همیشه باید شغلم رو بوسیده و کنار میگذاشتم.
آرش با دیدنم فهمید و اون مرد از آرش جدا شد و جایی در نزدیکترین نقطه به تنم ایستاد و دومرتبه، صدای بم و تحریکآمیزش توی گوشم پیچید:
_خیلی دلت رو خوش نکن بیب...تا صدایِ نالههات رو در نیارم، قرار نیست که دست از سرت بردارم.
عقبعقب رفت و خیره به چهرهی رنگپریدهام، چشمک زده و چشمکش تا عمق جانم رو سوزاند!
لب رویِ هم فشار دادم و باز هم در مقابلش خفه خون گرفته و دم نزدم.
_میری خونه شانا؟
_آره. دوهفته خونه نشین شدم!
وسایلم رو برداشته و سُهره با همان آرامش ذاتی گفت:
_اسبابکشی نداشتی مگه؟ به نعفت شد دختر. هم اسبابکشی میکنی و هم استراحت میکنی تا فسفورهای سوختهی مغزت دوباره به کار بیوفته و آماده برگردی.
چیزِ زیادی نداشتم. تنها سوییچ قناری تندر بود و کلید خانه که تویِ کشو جا گذاشته و کمی خنزل پنزل!
_خوبی شانا؟
زبانم وسط دندونهام نشسته و نُچ عمیقی از لایِ لبهام خارج شد و کمی حالم گرفته بود.
انگار که اخراج شده و دیگر راهِ بازگشتی نداشتم. شانه بالا انداخته و لب جنباندم:
_نمیدونم سُهره. اینکه پرونده رو نصفه و نیمه ول کنم و برم آزارم میده. اینکه دوهفته رو با دل مشغولی سر کنم و دستم به جایی بند نشه آزارم میده...