️
️شیطانی عاشق فرشته...
فریاد بلندش و صدای پای دو نفر که پشتم شروع به دویدن کردند آنقدر مضطربم کرد که یکدفعه بلند زیر گریه زدم و تند تر دویدم.
چرا یک نفر در خیابان نبود؟!....
دستم یکدفعه از پشت کشیده شد که با ضرب زمین افتادم و از درد بدنم اخ ارامی گفتم.
ان دو نفر بودند که جلوی اتاقک نگهبانی بودند.
بیحرف از زیر شانهام گرفتن و بلندم کردن و به سمت ان مرد بردنم...همانطور که هق هق میکردم شروع به جیغ زدن و تقلا کردم.
_کمکک....کسی اینجا...
ضرب دست یکی از مردها باز هم محکم بر روی دهنم نشست و موهایم را از روی مقنعه محکم کشید....
بیتوجه خواستم دوباره جیغ بکشم که دستش را محکم روی دهن زخمیام گذاشت و غرید.
_ خفه میشی یا به روش خودمون خفهت کنیم عفریته؟...
با هقهق و صورت خیس از اشک نگاهشان کردم که در یک ماشین شاسی بلند سیاه که گوشهی خیابان پارک شده بود را با دزدگیر باز کردن و بیتوجه به جیغ های خفه و تقلاهام بر روی صندلی عقب هولم دادند.
خواستم از در دیگر بیرون بروم که یکی از محافظ ها سریع کنارم نشست و دستم را چنگ زد.
دو نفر دیگه هم جلو نشستند و ماشین را با سرعت راه انداختند... بدنم به شدت میلرزید و دستم را با خشونت بستند و کیسه مشکی رنگی را روی سرم گذاشتند.
نمیدانم ان چند دقیقهی جهنمی چطور گذشت...اما بالاخره با پرت شدن یکدفعهای ام به جلو فهمیدم که ماشین را نگه داشتند.