️
️شیطانی عاشق فرشته...
بدون اینکه چراغ هارا روشن کنم کنار دیوار پذیرایی سر خوردم و بغضم با صدایی بلند شکست...
نمیدانم چند دقیقه شد....اما صدای چرخش کلید و ثانیهای بعد صدای کلافه رسام در گوشم پیچید...
_مطبم رفتم دوباره....نبود....نگهبانش گفت ندیده که رزا بره بیرون....خونهی نگارم نرفته...رفتم اگاهی میگن باید بیست و چهار ساعت بگذره...دارم دیوونه میشم متین...گوشیشم دیدم تو مطبه...
در رابست نگاهش هنوز به من نیوفتاده بود...
_نه فعلا به مامان اینا چیزی نگو...نمیتونن الان بیان که... مامان حالش بد میشه...اومدم خونه ببینم نمیاد... نگار و باباش رفتن بیمارستانای نزدیک مطبش و بگـ...
لامپ را روشن کرد که نگاهش به من که گوشهی دیوار در خودم جمع شده بودم، افتاد و حرف در دهانش ماسید...
صدای متین را از پشت گوشی شنیدم که نگران صدایش میکرد و او بالاخره موبایل را دوباره بالا برد و کنار گوشش گذاشت...
_اومده خونه متین......بعدا بهت زنگ میزنم!!...
بدون انکه منتظر حرفی از جانب متین باشد ،گوشی را قطع کرد و روی مبل انداخت...
از جا به زور بلند شدم و سرم را با بغض پایین انداختم...سریع قبل از اینکه چیزی بر زبان بیاورد با صدایی لرزان زمزمه کردم...
_ببخشید که نگرانت کرد....
با کارش حرف در دهانم ماسید و تکان محکمی خوردم...