️
️شیطانی عاشق فرشته...
ناچار دوباره به سمتش برگشتم و سعی کردم نفس های تندم را ارام کنم تا نفهمد تا حد مرگ ترسیدهام...
نگاهم که به سینهی برهنهاش افتاد دستپاچه سریع سرم را پایین انداختم...گونه هایم رنگ گرفت و داغ شد.
_لطفا...درو...باز کنین...
سنگینی نگاهش را حس میکردم و چیزی نمانده بود که از درماندگی زیر گریه بزنم...کاش امروز اصلا مطب نمیرفتم...
حس کردم گوشهی لبش میلیمتری بالا رفت و لبخند یک طرفه و کمرنگی زد...
_مگه نیومدی زخمم و پانسمان کنی؟!.....بیا جلو...
ناخن هایم را در کف دستم فرو کردم و من همیشه همینقدر خنگ بودم؟!...برای همین دکمه های پیراهنش را باز کرده بود.
با سری پایین معذب جلو رفتم و سعی کردم نگاهم به سینهی پهن و ورزشکاریاش نیوفتد...
خدایا فقط از اینجا سالم بیرون بروم...دیگر ارزویی ندارم...
بدون انکه نگاهی به سمتم بیندازد فنجانی که ازش بخار بلند میشد را از روی میز برداشت و مزه کرد...کاش من هم به ارامی او بودم.
نزدیک که شدم همان بوی عطر، شدیدتر در بینیام پیچید...
دستان یخ شده از استرسم بر روی یقهاش نشست و ارام پایین کشیدم....