️
️شیطانی عاشق فرشته...
در را کامل باز کردم و داخل رفتم.
_درو ببند...
سرم را بالا اوردم که یک جفت چشم سیاه رنگ را خیره به خودم دیدم...پشت میز شیکی که شبیه میز کار بود نشسته و به پشتی صندلی بزرگ و مشکی رنگ تکیه داده بود.
_سلام...
سری تکان داد و سیگارش را در جا سیگاری طلایی رنگ روی میز انداخت....مردی که فکر کنم حدود سی و پنج ساله سن داشت...
هیکل عضلانی و چهرهی سردش با ان اتاق تم تیره و البته شیک ، هماهنگ بود.
نگاهم تازه بر روی بازوی بزرگش نشست...پیراهنش خونی وقرمز رنگ شده بود.
_انگار...برای معاینه گفتن بیام اینجا...
صدایم کمی میلرزید...از سکوت و نگاه خیرهاش دستپاچه شده بودم...
همانطور که خیره به چشمانم مانده بود، پوزخند کمرنگ و تمسخر امیزی زد...
_تورو اوردن؟!...تو چیزیم حالیت هست از دکتری؟!....
اخم هایم از لحن مغرورش در هم رفت...اگر زخمی شده پس چرا اصلا به قیافهاش نمیخورد که درد دارد؟!...مرا مسخره میکند؟!...
_البته که به خواست خودم اینجا نیومدم...کاش قبل از اینکه بگین دکتر بدزدن این موضوع که پیر و کاربلدم باشه بهشون گوشزد میکردین...