رمان | بادیگارد زورگو
مرد بامزه ای بود.. باهمون حال بدهم میشد فهمید که میخواد منو بخندونه وروحیه بهم بده.
دوباره لبخند زدم که گفت:
_ ولی قبل ازاینکه بریم سراغ سوال بعدی باید بهت بگم اولین مریضی هستی که بعداز بیدار شدن به این قشنگی میخنده و لبخند زیبایی داری
سرم تیر کشید.. از درد زیاد اخم هامو توهم کشیدم و زیرلب بخاطر تعریفش زمزمه کردم:
_ ممنون
_عه... بازکه اخم کردی!! خب وقتی میخندی انقدر خوشگل میشی چرا اخم میکنی که انقدر زشت بشی آخه؟
چپ چپ نگاهش کردم و چیزی نگفتم و به این فکر کردم که حیف سن پدربزرگم رو داره وگرنه یه چیزی بهش میگفتم!
_ الان داری به این فکر میکنی حیف که همسن پدربزرگتم وگرنه یه جواب درست حسابی بهم میدادی نه؟
چشمام از تعجب درشت شد و با بهت بهش نگاه کردم که لبخند غرورآمیزی زد و گفت:
_ حال کردی؟ تله پاتی خوبی کردم مگه نه؟
_ اوهوم.
_ من حرف دل بیمارام رو خوب میفهمم