رمان اسیر عشق تو

صفحه 15 از 108
┉┄┈┉┉༿♥️????༾┈┉┉┈┉
#????????????????????????????????????????????
#????????????????_15????

لباس عروس پرنسسی پف دار دیگه چه کوفتی بود؟!
این لباسم انتخاب اون اصلان ظالم بود...



کفش پاشنه بلندم رو که فاکتور بگیرم...
دویدن با اون لباس عروس سنگین  از عجایب تاریخ می تونست باشه.
نمی تونست؟!



صدای فریادش که اسمم رو صدا می زد توی گوشم نشست:

«-لارا...؟
لارااااااااااااااااا؟؟؟؟؟؟»



سر جام  خشکم زد...
صداش واضح شنیده می شد...
و این یعنی نزدیک بود....
خیلی نزدیک.



از پشت درخت ها دویدم و خودم رو به سر کوچه رسوندم...


صدای تق تق کفش دامادیش کوچه رو پر کرده بود.

┉┄┈┉┉┄┈┉┉┄┈┉
ℳ????