ᓕᓗᓕᓗᓕᓗ⸦ ⸧ᓕᓗᓕᓗᓕᓗ
ᯏ ᥲᥒ????ᥱ????????????????????ᥣ???? ᯟ
⟮ ⟯
نگاهی به دلاریس که تو بغل آزاد بود انداختم..
چشمام پر از اشک شد..
+ دلاریس..دخترم..
به سمتش رفتم و خواستم بغلش کنم که آزاد نزاشت و گفت:
– نه اجازه نداری..
با عصبانیت نگاهش کردم:
+ اجازه ندارم دخترم و بغل کنم?!
دستای دلاریس و تو دستم گرفتم:
+ بیا مامان..بیا دختر نازم..
دلاریـس خودش و بیشتر به بغل آزاد چسبوند ، اشک از چشمام ریخت که آزاد گفت:
– میـبینی?!..انقدر مادر خوبی هستی که بچت دیگه نمیشناستت..
باهات غریبی میکنه..
پوزخندی زد و گفت:
– ببین زندگیمون و به کجا کشوندی آبان..
سرم و تکون دادم و دست دلاریس و بوسیدم و گفتم:
+ نمیخوای بیای بغلم دخترم?!..دلم برات تنگ شده مامان..
آزاد دستای دلاریس و از دستم جدا کرد که سریع گفتم:
+ اگه نمیخواستی دلاریس و بغل کنم ، برای چی باهاش اومدی اینجا?!
این کارات یعنی چی آزاد?!
میخوای عذابم بدی?!
سرش و تکون داد
– آره..میخوام بهت بگم ، اگه خیلی احساس مادرانه داری..
برگرد خونت ، برگرد اونجا دخترت و به بغل کن..
نگاهی به بالا ت|||| انداخت و گفت:
– دلت تنگ نشـده?!..واسه دلاریسی که با ذوق..
حرفش و ادامه نداد که گفتم:
+ آزاد..تو حق نداری روی حرف مادرت حرف بزنی..
یادت رفته ، مادرت بهت چی گفت?!
گـفت یا من ، یا آبان..
خب توعم مادرت و انتخاب کردی ، الان برای چی اینجایی?!
چرا همون موقع که از عمارتتون بیرون پرتم کردن..نیومدی دنبالم?!
چرا همون موقع که دلاریس و از بغلم جدا کردید و به شیر خشک عادتش دادید ، نیومدی دنبالم?!
به چشماش زل زدم
+ چی میخوای ازم آزاد?!
ᯏ ᥲᥒ????ᥱ????????????????????ᥣ???? ᯟ
ᓕᓗᓕᓗᓕᓗ⸦ ⸧ᓕᓗᓕᓗᓕᓗ