ᓕᓗᓕᓗᓕᓗ⸦ ⸧ᓕᓗᓕᓗᓕᓗ
ᯏ ᥲᥒ????ᥱ????????????????????ᥣ???? ᯟ
⟮ ⟯
روش و اونور کرد که گفتم:
+ میخوام دلاریس و ببینم..
ابرو بالا انداخت:
– ببین جوجه دبیرستانی ..
این سری مامان بابامم بخوان مثل پرنسسا برت گردونن تو ایـن خونه..
من نمیزارم..
اخمام و توی هم کشیدم و با بغض گفتم:
+ تو حـق نداری نزاری من بچم و ببینم..
– لیاقتت مادر بودن نیـست..
یه نگاهی بهم انداخت و گفت:
– واسه مادری کردن هنوز خیلی کوچولویی..
تکالیفت و نوشتی?!
فردا معلم دعوات نکنه..
برگرد به درس و مشقت برس..
وارد خونه شد و در و محکم بست..
به در کوبیدم و گفتم:
+ من مادر دلاریسم..اون بچه بیشتر از اینکه به مال و مِنال خاندان شما نیاز داشته باشه ، به مادر نیاز داره..
جوابی نیومد..
با حرص محکم به در کوبیدم و ناامید برگشتم..
اخمام توی هم بود..
خیابونا رو تند تند بالا پایین میکردم..
سوز سرد سرما باعث شد کاپشن و بیشتر دور خودم بپیچم..
با کلی پیاده راه رفتن بلأخره به خونمون رسیدم..
خونه ی ما کجـا و عمـارت آزاد کجـا..
زنگ در و زدم..
در باز شد و داخل شدم ..
مامان نگاهی بهم انداخت و گفت:
– آبان..مادر خوبی?!
سرم و تکون دادم و خودم و روی مبل پرت کردم
+ چه خوبی مامان..آزاد انگار شمشیر و از رو بسته..
حتی نمیخواد بزاره من برای 5 دقیقه دلاریس و ببینم..
مامان از آشپزخونه بیرون اومد و گفت:
– آخه نمیدونم چت بود بچه..
که از اون خونه زندگی ، فرار کردی اومدی اینجا تو این خراب شده..
که الان باید اینجوری حسرت دیدن بچت و بخوری..
ᯏ ᥲᥒ????ᥱ????????????????????ᥣ???? ᯟ
ᓕᓗᓕᓗᓕᓗ⸦ ⸧ᓕᓗᓕᓗᓕᓗ