ناخنام رو محکم توی پوست دستم فرو کردم و لبم رو گاز گرفتم؛ دلم میخواست خودم رو بزنم سیاه و کبود کنم!
نسبت به خودم عصبی بودم و میخواستم که یجوری حرصم رو روی خودم خالی کنم!
_ خود درگیری داری؟
با شنیدن صداش از فکر بیرون اومدم و گفتم:
_ چی؟
_ میگم خود درگیری داری؟
_ نه! یعنی چی؟
_ آخه داری با خودت دعوا میکنی
اخمام رو توی هم کشیدم و با حرص گفتم:
_ به شما مربوطه؟ نه! پس دخالت نکن
برگشت با پوزخند نگاهم کرد و گفت:
_ حالتم خوب نیست انگار! یه دقیقه میخندی یه دقیقه دعوا داری؛ یه دقیقه خوبی و دقیقه ی بعدش بد؛ مشکلی چیزی داری تو؟!
عجب آدم پررویی بود! اخلاقیات خودش رو به من نسبت میداد پسره ی بیشعور...
برگشتم مثل خودش با پوزخند نگاهش کردم و گفتم:
_ خصوصیات خودت رو به من نسبت نده! کی بود تا ده دقیقه ی پیش داشت غش غش میخندید و حالا عین میرغضب طوری اینجا نشسته که انگار من ارث باباشو خوردم؟!
_ من فرق دارم
_ چه فرقی؟
_ فرقشو نمیدونی، هنوز کوچولویی، بزرگ که شدی بهت میگم
پوفی کشیدم و جوابش رو ندادم؛ بحث کردن با این آدم یکی از اشتباه ترین و بیهوده ترین کارهایی بود که میتونستم انجام بدم و اشتباه محض بود!