مربــــای پـــرتقال
- میشه کمکم کنید؟ هرچقدر هزینه باشه پرداخت میکنم.
سیاوش از جا بلند میشود.
پاچهی سفید لک شده را روی دستان روغنیاش میکشد.
- آبجی بحث پولش نیست که...
دستش را پشت گردنش میکشد و نگاهش را کلافه دور گاراژ میچرخاند.
دلش خوش بود پارس حرف گوش کن، آخرین ماشین تعمیری امروزش است.
- اوستا... اوستا بیا مشتری داری.
طرز ایستادن و چشمان عسلی روشنش، عجیب در نظر سوگند آشنا میآید.
اگر گونهی روغنی شده و لباس کارش را ندید بگیرد؛ بی شک میتواند او در دستهی اندک مردان جذابی که در طول زندگیاش دیده جای دهد.
مرد لاغر اندام از بالکن گاراژ پایین میآید.
- بفرمایید در خدمتم.
با صدای صاحب کار سیاوش، رشتهی افکار سوگند پاره میشود.
گیج نگاهی به اوستا کار میاندازد.
- جان؟
سیاوش ناخواسته پوزخندی کنج لبش مینشیند.
و دوباره در دل میگوید:
- شوته شوته کلاً تو باغ نیست!