مربــــای پـــرتقال
بی توجه به حرف سوگند؛ به راننده اشاره میزند.
- برو دنبالش.
دست سوگند از عصبانیت مشت میشود.
همیشه جهانگیر با هیجانات لحظهای گند میزند به تمام رشته های بافته شده و بعد سوگند باید مدت ها گند بالا آورده را درست کند.
آستین کت جهانگیر را میکشد.
- جهانگیر خان تو رو خدا یه لحظه منطقی فکر کنید. میخواید برید بهش چی بگید؟ سلام من باباتم؟ آخه الان وقتش نیست به خدا...
جهانگیر بی منطق نگاهش میکند.
- مگه نگفتی اصلاً مطمئن نیستی بچهی من باشه؟
- آزمایش دی ان ای نگرفتیم اما مگه چندتا سیاوش صرافیان که پدرشو ندیده توی این محله هست؟ اصلاً صورت و راه رفتنشون رو ببینید... خودتونه! رنگ چشماشونم مثل همون عسلی های حمیرا خانوم هستن که همیشه تعریف میکردید...
جهانگیر کلافه نگاهش میکند.
- پس تو برو باهاش حرف بزن.
سوگند با ناله نگاهش میکند.
- آخه برم چی بگم؟
تمام عجز های دنیا در چشمان جهانگیر لانه میکنند.
- دلم میخواد ببینم پسرم تنها چطوری بزرگ شده. دوست دارم دست پروردهی حمیرا رو از نزدیک ببینم.