تک گل باغ عشق من باش ای نازنین
*
دردوبلات غصه هات بجونم
نذاربیشترازاین چشم به رات بمونم
به دیوونه بازیهایی که رها درمیاورد کلی خندیدم دیگه دلم دردگرفته بود جلوی یه پاساژ نگهداشت ازماشین
پیاده شدیم و رفتیم داخل پاساژ رها میخواست مانتو بخره کل پاساژ رو گشتیم همیشه وقتی میخواست خرید کنه
منو دیوونه میکرد دیگه پاهام جون نداشت
- رهاجونه من بیایکی روانتخاب کن بخدا دیگه دارم میمیرم
- ا.. خب چکارکنم؟از هیچ کدوم خوشم نیومد
- عزیزمن این همه مانتویکی رو بخر بریم دنبال زندگیمون شب شد
- چشم مادربزرگ
درهمین حال یه مانتوی خوشگل وشیک چشممو گرفت به رهانشونش دادم وخوشبختانه اونم خوشش
اومد و قبول کرد که همونو بخره.بعدازخرید مانتو به کافی شاپ رفتیم تا یکم خستگی بگیریم وچیزی بخوریم هردو
سفارش قهوه و کیک شکلاتی دادیم و منتظرموندیم.
رها- فاطمه میخوام برم ثبت نام کلاس موسیقی دوست دارم گیتارزدن رویادبگیرم توهم میای؟ لبخندی زدم و گفتم:
️