فنجون قهوه رو برداشتم یکم ازقهوه خوردم و باناراحتی سری تکون دادم:
- نه یک هفته هست دارم میگردم هرجاکه میرم یا سابقه کارمیخوان یا کارش خوب نیست وبه دردمن
نمیخوره کاریم که در رابطه با رشته ی خودم که حسابداریه پیدا نکردم.دیگه خسته شدم!
- بیشتر بگرد تو این شهر بزرگ بالاخره یه کاری که به دردت بخوره واسه توپیدامیشه سعی خودت
روبکن.روی کمک منم حساب کن من هم اگه کارمناسبی پیداکردم بهت خبرمیدم.
- ممنون عزیزم
رها لبخندی زد و دیگه چیزی نگفت هردو غرق در افکار خدمون بودیم که گوشی رها زنگ خورد گوشی
روجواب داد :
رها-الو..سلام
- چی؟کی؟
- باشه باشه الان میام
گوشی روقطع کرد.نگران شدم وگفتم:
- کی بود؟چی شده؟
- پاشوبریم که بدبخت شدیم
️