عمو لبخندی بهم زد .
اشاره ای به سینی شیرینی کرد وگفت
_انقدر برای ما عزیزی که حتی نمی تونیم ازت دلخور باشیم
خوب بگو چیشده که قید شایعه رو زدی وعموی پیرتو لایق این ملاقات دونسی
لب و لوچم اویزون شدوحالت دلخوری به خودم گرفتمو گفتم
_اااااعموجون بخدا من همیشه به فکرتون هستم بعدشم براتون توضیح دادم که ...
لبخندی گرم زدو چاییش را به دست گرفت کمی مکث کردم بعد با تعجب پرسید
_راسی اروشا جان مگ تو الان بااستاد جدیدتون اقای توکلی کلاس نداری؟
ظاهری ناراحت به خودم گرفتمو سرمو انداختم پایین
نگران شد و پرسید
_نکنه اتفاقی برا خانوادت افتاده ک من بیخبرم؟؟
_نه نه عموجون خیالتون راحت فقط..
_فقط چی دخترم پس چه اتفاق مهمی افتاده ک باعث شده تو از کلاست عقب بیوفتی؟
_راسش خو اقای توکلی منو اخراج کردن
تعجب کرد کمی ام خشمگین شدو گفت
_چرادخترم باز چیشده
_ازشنیدن این لحنش کمی ترسیدم و به من من افتادم بعد ادامه دادم
_من خیلی متاسفم عمو قول میدم دیگ اشتباه نکنم