┆┄┄┄┄┄┄┄┄┄ ┄┄┄┄┄┄┄┄┆
〈هـٰارتچا••کِلِتِمـن〉
وارد اتاق شد
جلو اومد و دستسو رو هوا تکون داد.
_الو ، کجایی مهنا؟!
به خودم اومدم ، آب دهنم رو قورت دادم و گفتم:
_سلام ، هی..هیجا
مشکوک نگاهی بهم انداخت و گفت:
_بشین درستو بخون
شربتو دستم داد و گفت :
_اینم بخور ، انگاری گرما زده به سرت هنگ کردی.
روی تخت نشستم و لیوان شربت رو یه نفس بالا کشیدم.
لیوان روی پا تختی گذاشتم ، خودمو انداختم روی تخت و چشمامو بستم ؛
چیزی نگذشت که چشمام گرم شد و به خوابی عمیق فرو رفتم.
با تکونای دستی لای چشمامو باز کردم.
_پاشو شب شده مهـنا چقدر میخوابی.
با دیدن مامان بالای سرم از جا پریدم. نگاهی به ساعت روی دیوار انداختم. 10 شب بود.
_پاشو بابا منتظره میخوایم بریم خونه. عموت نذاشت بیدارت کنما ؛ وگرنه همون سر شب با تیپا بیدارت میکردم.
خمیازه ای کشیدم و کش و قوسی به بدنم دادم.
بعد خداحافظی با عمو و مادر جون و پدر جون سوار ماشین شدیم.
°????????????????• :
┆┄┄┄┄┄┄┄┄┄ ┄┄┄┄┄┄┄┄┆