┆┄┄┄┄┄┄┄┄┄ ┄┄┄┄┄┄┄┄┆
〈هـٰارتچا••کِلِتِمـن〉
به صندلی چرخ دار میز تحریرش اشاره کرد و ادامه داد:
_برو بشین کارت دارم
ترسیدم.. چیکارم داشت؟!
آروم به سمت صندلی رفتم و روش نشستم.
بالای سرم ایستاد و از توی کشوی میزش برگه ای بیرون کشید که قریب به یقین برگه کارنامم بود.
خواستم توی هوا بقاپمش که دستم رو خوند و برگه رو بالا برد.
ابروهاش توی هم گره خورد و یکی از اخمای شماتت بار معروفش رو بهم تحویل داد.
_شیمی 7
ریاضی 12
فیزیک...
پوزخندی زد و ادامه داد:
_2! واقعا خجالت نمیکشی تو؟!
ناراحت شدم . چرا داشت دعوام میکرد؟
_این چه وضع درس خوندنه؟! همیشه همینی یا این شاهکارته؟!
با بغض نالیدم:
_از این به بعد میخونم..
_بغض نکن کوچولو
با این حرفش بدتر بغضم سر باز کرد هق هقم شروع شد.
_اویی چه دختر کوچولوی لوسی ، گریه نکن عمویی. خودم معلمت میشم تا این ترم همهی نمره هاتو بیست بگیری. یادت نرفته که عموت مخ فیزیکه؟!
و تو گلو خندید. با شنیدن حرفش هق هقم بند اومد و از ذوق زیاد دست و پامو گم کردم.
°????????????????• :
┆┄┄┄┄┄┄┄┄┄ ┄┄┄┄┄┄┄┄┆