┆┄┄┄┄┄┄┄┄┄ ┄┄┄┄┄┄┄┄┆
〈هـٰارتچا••کِلِتِمـن〉
خواستم چیزی بزنم که دبیر شیمی وارد شد و حرفامون نصفه موند.
****
فردای اون روی بابا رفت خونهی آقاجون و با منت کشی و ناز خریدن مامان رو برگردوند خونه.
خبری از عمو فرهاد نبود ، کارنامم رو هم با خودش برده بود .
برای بابا و مامان که نمراتم اهمیت چندانی نداشت ، فقط دلم میخواست بدونم یه وقت گند نزده باشم آبروم جلوی عمو فرهاد بره . نکنه تر زدم ؟ خدا کنه اگه گندی هم زدم ندیده باشه.
_مهـنا مامان بیا ناهارتو بخور میخوایم بریم خونهی آقاجونت
با ذوق از جا پریدم و دستامو به هم کوبیدم. باز هم قرار بود ببینمش ، اما واقعا نمیدونستم واکنشش به کاری که توی مدرسه کردم چی میتونه باشه.
سرم داد میزنه؟ دعوام میکنه؟ اگه به بابا میگفت خونم حلال بود.
پشت میز ناهار خوری نشستم و ناهارمو زود خوردم.
به اتاقم برگشتم و لباسامو تن کردم.
مثل همیشه مهدی خونه نبود و بابا هم شب مستقیم میرفت خونهی آقاجون.
همراه مامان راه افتادم و سر خیابون سوار تاکسی شدیم.
با ذوق از پنجره تاکسی به در خونهی آقاجون زل زدم.
یعنی داره چیکار میکنه الان؟ خداکنه خونه باشه.
مامان زنگ در رو فشرد و بعد چند ثانیه صدای پر ابهتش اومد.
-بله؟!
+سلام داداش ، درو باز میکنی
-بفرما
احساس کردم با شنیدن صدای مامان لحن صداش سرد شد.
باهم وارد شدیم و حیاط رو طی کردیم.
پا تند کردم و زودتر از مامانم وارد خونه شدم.
مادرجون با لبخند گفت:
_سلام علیکم مـهنا خانوم ، مامانت کو؟
+سلام مامانی ، داره میاد .
دور تا دور خونه رو از نظر گذروندنم.
تازه جوابمونو داد که کو پس..
جلو رفتم و درحالی که دنبالش میگشتم برای این که مادرجون شک نکنه با صدای بلند پرسیدم:
_پس آقاجون کجاست مامانی؟
°????????????????• :
┆┄┄┄┄┄┄┄┄┄ ┄┄┄┄┄┄┄┄┆