تا نزدیک درِ خانه بدرقه اش می کنم و بعد از رفتنش وارد خانه میشوم..
چشمم به کیانا و مادرش افتاد که در چهارچوب درب اشپزخانه ایستاده و نگاهم میکنند!
سعی کردم با لبخندی کوتاه حسن نیتم را نشان بدهم و به ارامی گفتم:
- سلام صبحتون بخیر مادرجون! خوبی کیانا جانم؟
پشتِ چشمی برایم نازک کرد و بدون اینکه جواب سلامم را بدهد وارد اشپزخانه شد.
بر خلاف او مادرش در چهارچوب در ایستاد و با غیض به سر تا پایم نگاه کرد و گفت:
- این همه به قباد میچسبی، نتیجهایم دیدی؟
نیش کلامش تا انتهای جانم را سوزاند..
سر پایین گرفتم و با انگشتهای دستم مشغول بازی کردن شدم و گفتم:
- ب...بله! امروز میخوام برم جواب ازمایشمو بگیرم!
پوزخندی که زد نمکی شد بر روی زخمهایم!
- ما که چیزی ندیدیم از این همه ازمایش! خیله خب بیا یه لقمه نون بخور بعد برو!
به اندازهی کافی نیش و کنایه خورده بودم که دیگر میلی برای صبحانه خوردن نداشته باشم!
-ممنون میرم لباس بپوشم...
بی طرف دستی به پشت سرش تکان داد....بغض گلویم را تر کرد... به سمت اتاق می روم....بافت طوسی رنگم را به تن می زنم.....