اخم کرده از احساسات به طغیان افتادهاش، تنم را به دیوار میچسباند.
یک دستش را کنار صورتم جک زده و دست دیگرش را زیر چانهام میزند و سرم را بالا میگیرد، دندان روی هم سابانده و گفت:
- کل شرکت میدونن من عاشق یه زنم که تموم زندگیمه!
با طنازی کرواتش را در دست گرفته و سرش را کمی به سمت خودم می کشم:
- میدونن شما تموم زندگی زنتی؟
دندان روی هم ساباند.
رگ گردن برامدهاش نشان از بی طاقت شدنش میداد.
لب به دندان کشیدم و زیرزیرکی نگاهش کردم، کنار گوشم پر از حرص لب زد:
- الان وقت این کاراست بیشرف؟ الان که میخوام برم شرکت؟ درسته این کارا؟
خندم را قورت دادم و خودم را به در مظلومیت زدم و به ارامی گفتم:
- کدوم کارا؟ مگه من چیکار کردم؟
چشم ریز کرد و نگاهی به یقه ی لباس خوابم که کنار رفته بود و تخت سینهام را در معرض دیدش قرار داده بود کرد و گفت:
- از همون کارایی که یه دور دیگه صدای نالتو در بیاره!