حرفش را زد و سپس به سرعت از اتاق خارج شد و درب اتاق را بهم کوبید.
قباد کلافه دستی میان موهایش کشید و گفت:
- سرشو مثل خر خم میکنه میاد تو اتاق، اصلا به این دقت نمیکنه که شاید ما داریم اعمال خاک برسری انجام میدیم، شاید من لخت باشم اصلا!
به ارامی خندیده و هر دو دستم را میان موهایش فرستادم، سرش را کمی به سمت خود پایین کشانده و لب زدم:
- ولش کن بچست، یاد میگیره کم کم!
حرفم را زده و قبل از اینکه فرصت حرف زدن به قباد را بدهم، بوسهای محکم روی لبهایش کاشتم.
دستش به ارامی دور کمرم حلقه شد و مشغول همراهی کردنم شد.
***
«کیانا»
- شب منتظرتم عزیزم، اون ست قرمزه رو بپوش که تو تن بلوریت خیلی قشنگ میشه.
گوشی را محکم به گوشش چسبانده و جلوی اینه چرخی به دور خود زد و با لوسی گفت:
- امشب شاید نتونم بیام عزیزم، مهمون داریم قراره خالم اینا بیان خونمون.
صدای داد بلندش از پشت گوشی تن و بدنش را لرزاند:
- یعنی چی؟ تو اونا رو به من ترجیح میدی؟ مگه من مسخرتم؟ یا امشب میای یا تمومش میکنم هر چی که بینمونه رو!
هول شده و سریع گفت:
- نه نه میام عزیزدلم، تو فقط ناراحت نشو ازم!