لای چشمانم را باز میکنم و دستی به تخت می کشم!
با نبودن قباد بلند می شوم و لباس های روی زمین ریخته را جمع می کنم و بر تن می زنم.....
رو به روی آینه می ایستم ! با دیدن کبودی های روی گلویم نیشخندی میزنم...
-پسره ی سر به هوا..... ببین چیکار کرده...
پیرهن مردانه ای از لباس های قباد بر تر میکنم و به سمت در اتاق قدم بر میدارم که صدای فریاد قباد را میشنوم
- تو غلط میکنی تو کاری که بهت مربوط نیست دخالت میکنی سر پیازی یا ته پیاز!
صدای جیغ جیغ کیانا بلند می شود! اما چیزی نمی فهمم!
-من خودم میدونم با زنم چطوری باید حرف بزنم!یه بار دیگه ببینم همچین چرت و پرتایی از دهنت در اومد لباتو بهم میدوزم!
با این که نامردیست! اما لبخند می زنم....
بار دیگر صدای مادرش بلند می شود که پله هارا دوتا یکی می کنم و به سمت آشپزخانه آرام قدم بر میدارم
-مادرمی احترامتون واجبه جاتون رو تخم چشمامه ولی کسی حق تداره به زن من بگه بالا چشمت ابروئه!
دست بر دارین دیگه! کم خودش خودش و داره اذیت میکنه! شما هی مدام تیشه به ریشه بزنید!
سکوت میانشان حاکم می شود و باز صدای قباد بلند می شود:
- اگه بخواد تو این خونه به زنم بی احترامی بشه!
حرفی که سه سال پیش زدمو عملیش میکنم!
دستشو میگیرم میرم یه جا واسش اجاره میکنم که اونجا زندگی کنیم....