درب اتاق را بسته و تنم را محکم به در کوبید، دستش را کنار سرم روی در جک زد و کنار گوشم پر از خشم لب زد:
- حالا خودت درست و حسابی بگو کدوم گوری بودی!
حرف کیانا داغی روی دل درد دیدهام شده بود!
سری به دو طرف تکان داده و نگاه خیرهام را به پارکت های کف اتاق دوختم و لب زدم:
- ازمایشگاه بودم!
صدای نفسهایش کشیده تر شد، دست زیرِ چانم انداخته و سرم را بالا گرفت، خیره به چشمهای خیسم زمزمه کرد:
- چرا نمیفهمی حورا من دلم نمیخواد بخاطر اون ازمایشای کوفتی اینطوری اشک تو چشات جمع بشه!
پوزخندی روی لب نشانده و چانهام را از میان انگشتهای کشیدهاش بیرون میکشم.
کف دستم را به تخت سینهاش کوبیده و سعی میکنم از حصار اغوشش بیرون بیایم:
- امروز بخاطر اون برگهی ازمایشی که میگی گریه نمیکنم، بخاطر رفتار تو دارم گریه میکنم! تو...جلوی مادر جون و کیانا منو خورد کردی!
گرهی میان ابروهایش کور تر شد و گفت:
- چه خورد کردنی؟ چیزی گفتم بهت؟
از حرص و بغض چانهام شروع به لرزش کرد و گفتم:
- نه اتفاقا اگه حرفی میزدی واسم بهتر بود تا اینکه جلوی اونا سکوت کنی، سکوتت تایید حرفاشون بود!
نگاه خیرهاش را به چانهی لرزانم دوخت و سپس نفسی از روی کلافگی کشید و تنم را محکم در اغوشش حبس کرد، روی شانهام را بوسید و من پر از استیصال و درد لب زدم:
- لعنت بهت قباد...لعنت بهت که تنهایی جایی که دارم بغلِ کوفتی خودته!