همه اونا رو میدونستم.
خون بس شدن تو دیار من راحت نبود.
صدای هیچ زنی به گوش هیچ دادرسی نمیرسید.
در حالیکه بغض داشت خفه م میکرد جواب دادم:
-هر چی شما بگید قبوله
لال شم اگه حرف بزنم
هرمز خان که انگار باورش نمیشد دندون روی هم سابید و گفت:
-عقدت میکنم ولی در حد یه کنیز توی عمارتمی
هر شب باید جای منو معشوقه هام و بندازی و صبح آب کمرم و از روی تخت پاک کنی
از اون همه رک بودن مرد یکه خوردم اما خودم و جمع و جور کردم.
این رسما تحقیر بود ولی سفت و سخت گفتم:
-کنیز وظیفه ش همینه
-صبحت با کتک شروع میشه و شب با گریه و تن کبود تموم میشه
بهت رحم نمیکنم،نفست و میبرم
انگار داشت تمام زورش و میزد که پشیمون شم اما با اطمینان گفتم:
-میتونم تحمل کنم
شما اگه منو بکشید هم حرف نمیزنم
حالا قبول میکنید ؟