احساس کردم کسی داره نگاهم میکنه سرمو بلند کردم که نگاهم به نگاه کامران گره خورد یجور خاص نگاهم میکرد یه لبخند هم کنج لبش بود
با احساس فرو کردن چیزی توی پام به خودم اومدم از دردش صورتم جمع شد آوا کنار گوشم گفت
آوا:خوردی پسر مردمو غذاتو بخور
پامو مالوندمو خیلی آروم گفتم سوراخم کردی وحشی باشه
مشغول غذا خوردن شدم ولی متوجه نگاهش روی خودم شدم.چند قاشق خوردم وبا یع دستتون درد نکنه بلند شدم وبه سمت دستشوی رفتم تا دستامو بشورم دستامو شستم واز دستشوی بیرون زدم رفتم سمت آشپز خونه هیچکس بجز ثمین نبود که اونم داشت میزو جمع میکرد داشتم بهش کمک میکردم که
گفت: نمیخاد دستت درد نکنه خودم جمع می کنم
گفتم: نه بهت کمک می کنم
گفت:ممنونم عزیزم
خواهش می کنمی گفتم ومیزو جمع کردیم و ظرفارو هم ثمین داخل ماشین ظرف شویی گذاشت وبعدش باهم به سمت پذیرایی رفتیم یع مبل کناره کارن ویکی کناره کامران خالی بود میخاستم روی اونی که جفت کارن بود بشینم که ثمین زود تر از من اونجا نشست منم به اجبار روی مبلی که کنار کامران بود نشستم