شهر بی ساعت

نسخه نمونه پارت 1 از 1 (از کل 7)
 نویسنده: پریا .ر
 فصل اول
 بازگشت
قطار ساعت شش و چھل دقیقھ وارد ایستگاه شد. 
رھا از پشت شیشھ بھ شھر نگاه کرد. 
بیست وسھ سال گذشتھ بود. 
اما شھر ھنوز ھمان قدر خاکستری بھ نظر می رسید. 
ساختمان ھای قدیمی، خیابان ھای خیس، مغازه ھایی با تابلوھای رنگ ورورفتھ و برج ساعت بزرگی کھ از دور، مثل نگھبانی 
خاموش، بر تمام شھر سایھ انداختھ بود. 
رھا از کودکی از آن ساعت متنفر بود. 
مادرش ھمیشھ می گفت: 
»بھ ساعت شھر نگاه نکن.« 
آن موقع نمی فھمید چرا. 
حالا، بعد از بیست وسھ سال، دوباره مقابلش ایستاده بود. 
قطار متوقف شد. 
رھا چمدانش را برداشت و پیاده شد. 
ھوای سرد بھ صورتش خورد. 
ایستگاه تقریباً خالی بود. 
مادربزرگش سھ روز قبل مرده بود. 
پزشکان گفتھ بودند مرگ طبیعی بوده.
اما آخرین نامھ ای کھ برای رھا گذاشتھ بود، چیز دیگری می گفت.
رھا نامھ را از جیب کت بیرون آورد.
فقط چند خط روی کاغذ نوشتھ شده بود:
»رھا جان،
اگر این نامھ را می خوانی، یعنی دیگر نمی توانم خودم حقیقت را بھ تو بگویم.
بھ شھر برگرد.
خانھ را تحویل بگیر.
اما بھ ھیچ کس نگو چرا برگشتھ ای. و مھم تر از ھمھ… 
اگر ساعت شھر روی ٣:١٧ ایستاده بود، وارد خانھ نشو. 
اول ساعت را پیدا کن. مامان بزرگ.« 
رھا از خواندن دوباره ی نامھ خستھ شده بود. 
اما یک جملھ ذھنش را رھا نمی کرد. 
»اول ساعت را پیدا کن.« 
از ایستگاه بیرون رفت. 
باران آرامی می بارید. 
در انتھای خیابان، برج ساعت دیده می شد. 
رھا ناخودآگاه بھ آن نگاه کرد. 
عقربھ ھا روی ٣:١٧ بودند. 
ھمان لحظھ تلفنش زنگ خورد. 
شماره ناشناس. 
رھا پاسخ داد. 
ھیچ کس حرف نزد. 
بعد صدای مردی آمد. 
آرام.
خش دار.
»بالاخره برگشتی.«
رھا ایستاد.
»شما کی ھستید؟«
»کسی کھ منتظر بود.«
»برای چی؟«
مرد مکث کرد.
»قبل از ورود بھ خانھ، ساعت را پیدا کن.« 
تماس قطع شد. 
رھا چند ثانیھ بھ تلفن خیره ماند. 
بعد دوباره بھ برج نگاه کرد. 
عقربھ ی دقیقھ شمار حرکت کرد. 
.٨١:٣ 
برای اولین بار در بیست وسھ سال گذشتھ، ساعت شھر حرکت کرده بود. 
رھا زیر لب گفت: 
»این دیگھ چھ داستانیھ؟« 
و بھ طرف خانھ ی شماره ی ٢٧ راه افتاد. 
  
 فصل دوم
 خانھ ی شماره ی ٢٧
خانھ ھنوز ھمان خانھ بود. 
دیوارھای سفید، پنجره ھای چوبی و درخت گردوی بزرگی کھ کنار حیاط ایستاده بود. 
رھا کلید را در قفل چرخاند. 
در با صدای خشکی باز شد. 
بوی چوب قدیمی و کتاب فضای خانھ را پر کرده بود. 
ھمھ چیز سر جای خودش بود.
انگار مادربزرگش فقط چند دقیقھ قبل از اتاق خارج شده بود.
روی میز، فنجانی بود.
داخلش ھنوز لکھ ی چای خشک شده دیده می شد.
رھا آرام وارد شد.
در اتاق نشیمن، عکس خانوادگی بزرگی روی دیوار بود.
مادربزرگ.
مادرش.
و خودش. 
اما یک نفر از عکس حذف شده بود. 
جای خالی کوچکی میان مادر و مادربزرگ وجود داشت. 
رھا نزدیک رفت. 
پشت قاب، تکھ ای کاغذ پیدا کرد. 
روی آن نوشتھ شده بود: 
»آنچھ حذف شده، مھم تر از چیزی است کھ باقی مانده.« 
رھا قلبش فرو ریخت. 
عکس را از دیوار برداشت. 
پشت آن با مداد نوشتھ شده بود: 
٣:١٧