سال خاکستری

نسخه نمونه پارت 1 از 1 (از کل 10)
سال خاکستری

#پارت_۱

⬤──────────────────────⬤

بخاری روشن نمی‌شد.

آوا سه بار کلیدش رو چرخوند. سه بار صدای «تیک» اومد و بعد سکوت. شوفاژ سرد بود، مثل دست کسی که مرده باشه. پتو رو انداخت رو پاهاش و نشست لبه‌ی تخت، با گوشی تو دست.

ساعت یازده و نیم شب بود. از پنجره، نور زردِ یه تیر چراغ برق می‌ریخت تو اتاق و دیوار ترک‌خورده رو نصف می‌کرد. ترک از سال گذشته بود. از دو سال پیش، شاید. آوا دیگه یادش نمی‌ومد کِی شروع شد. مثل خیلی چیزهای دیگه.

اینستاگرام رو باز کرد.

اول یه ویدیو از یه بچه که داشت گربه‌ش رو بغل می‌کرد. بعد عکس یه کافه تو تهران، با کاپوچینو و نان تست و آدم‌هایی که می‌خندیدن. بعد یه استوری از همکارش، خانم رضایی، که با شوهرش رفته بودن شمال. بعد...

نگار.

آوا انگشتش رو نگه داشت رو صفحه. عکس ثابت شد.

نگار پشت پنجره نشسته بود. پشت سرش خیابونی بود که برف باریده بود — برف واقعی، نه اون گِل‌آبِ چند سانتی که تو تهران می‌باره. یه فنجون قهوه تو دستش بود. موهاش باز بود، بلندتر از قبل، روشن‌تر از قبل. یه شال گردن قرمز دور گردنش بود که آوا یادش می‌ومد — مال دو سال پیش بود، مال وقتی که نگار هنوز اینجا بود، مال وقتی که...

کپشن: «زندگی قشنگه.»

آوا گوشی رو گذاشت رو تخت. نگاه کرد به اتاق.

دوازده متر. تخت، میز، یه کتابخونه که از فشار کتاب‌ها خم شده بود. بخاری که کار نمی‌کرد. پرده‌ای که از بالا قلابش کنده بود و یه گوشه‌ش آویزون بود. روی دیوار، یه پوستر از فروغ، پشتش یه تقویم که تاریخش سه ماه عقب بود.

بیرون، صدای ماشین. صدای یه موتور که دود می‌کرد. صدای همسایه‌ی طبقه‌ی پایین که داشت با زنش دعوا می‌کرد — مثل هر شب.

آوا بلند شد. رفت سراغ کیفش. دفترش رو درآورد. یه دفتر جلد آبی، کهنه، که از دانشگاه مونده بود. خودکارش رو باز کرد.

نشست پشت میز. لبه‌ی خودکار رو گذاشت رو کاغذ.

نوشت:

سالِ خاکستری
فصل اول: زمستون

بعد مکث کرد. نگاه کرد به کلمه‌ها. حروف فارسی، خشک و لخت رو کاغذ.

خندید. یه خنده‌ی کوچیک، تلخ، که تو گلوش گیر کرد.

مادرش همیشه می‌گفت: «تو که نویسنده نیستی. تو معلمی.»

آوا خودکار رو گذاشت. دستش رو برد زیر پتو. سرد بود.

گوشی یه بار لرزید. پیام.

سامان: «بیداری؟»

آوا نگاه کرد به پیام. چند ثانیه. بعد نوشت: «آره.»

سامان: «میشه بیام؟»

آوا مکث کرد. انگشتش رو برد رو کیبورد. نوشت، پاک کرد. نوشت، پاک کرد.

آخرش نوشت: «بیا.»

بعد گوشی رو گذاشت رو میز، رو به پایین. و نگاه کرد به دفتر.

«سالِ خاکستری.»

شاید اسمش همینه. شاید.

از پنجره، برف شروع کرده بود. آروم. کم‌رمق. مثل همه‌چیز تو این شهر.

------------------------------------