اولین بار با من... -اگه به بابام راستشو بگم به نظرت بیخیال این ازدواج میشه؟ سودا با صدای جیغجیغیش گفت: -اگه بگی که به ز...nا GرAیش داری ، زودتر این ازدواجو علنی میکنه.. پوفی کشیدم.. -چیکار کنم سودا؟ چطوری با کسی ازدواج کنم که اصلا نمیتونم بهش حسی داشته باشم؟ کلافه گفت: -مادرت نمیتونه کاری کنه؟ پوزخندی زدم.. -نمیشناسیش؟ نمیدونی چقدر مذهبی و مقیده؟ اگه بفهمه لـ...zب..nم کلی بد و بیراه بهم میگه.. با به یاد آوردن ساناز محکم زدم رو سرم.. ساناز پارtنرم بود.. -وای به ساناز چی بگم؟ با صدای بلند خندید.. -بگو دیگه تو فاز دوست Dختر نیستم رفتم تو فاz دوست پسر.. دندون قروچه ای کردم.. -خفه شو سودا.. قبل از اینکه سودا جواب بده ، صدای مهرزاد توی گوشم پیچید.. -که لـzب..ی، آره؟ هینی کشیدم و برگشتم سمتش.. زود گوشیو قطع کردم.. ⊰⊱┈┈── --••-- ──┈┈⊰⊱ ⥂ ️ᝰ
اولین بارت با من
نسخه نمونه
پارت 1 از 1
(از کل 5)